|
|
|
|
|
حس ميكنم رگهاي سرم ورم كرده و دردي كه همراه با خون در رگهايم دويده است، هي زور مي زند تا از چشم و گوش و بيني ام بزند بيرون. فقط يك زخم كافي است تا اين همه خون ودرد جاري شود و من راحت شوم. خاك بر سرت بشر. تو قرار بود كجاباشي و كجايي هي بايد بدوي دنبال رئيس كوچك كه صبح تا حالا تمرگيده توي اتاق بغلي و اصلا برايش مهم نيست كه چقدر كارتو فوري است و برايش مهم نيست كه آبروي شركت برود. و هي بدوي دنبال رئيس بزرگ كه صبح تا حالا از اين جلسه به آن جلسه مي رود و توي كارمندش بعد از سه سال هنوز اينقدر محرم نيستي كه وقتي كار فوري داري.در دسترست باشد. از بس ان برادر حزب اللهي از بنياد مستضعفان زنگ زد و پيگير مصوبه بود و من هي جواب سر بالا دادم و عذرخواهی کردم، حالم به هم خورد..از خودم . از او...از اين ادمها و از اين شركت و........ هي تلفن زنگ مي زند كه سراغ بگيرد از مصوبه اي كه قرار بود حتما ديروز تصويب شود و اصلا مطرح نشده بود. هي تلفن زنگ مي زند و من سراسيمه همه اتاقها را به دنبال رئيس بزرگ و كوچك ميدوم هي تلفن زنگ مي زند و من سرم را با دستهايم مي پوشانم تا نشنوم هي تلفن زنگ مي زند و.. و من عاقبت بر ميدارم و در حالي كه صدايم مي لرزد بدون اينكه بخواهم سرپوش بگذارم روي بي فكريهايشان. همه چيز را راست و حسيني براي حضرت آقا مي گويم او كه انگار حال خراب مرا فهميده سعي مي كند مرا دلداري دهد كه واقعا از مسئولیت پذیریت متشکرم. خودت را ناراحت نكن! اما در آخر اضافه می کند: واقعا از اين به بعد از دست من هم كاري بر نمي آيد. ساختمانتان را پلمپ خواهند کرد. به جهنم مرده شور شما و اين شركت و آن بنياد و همه را ببرند. اصلا پلمپ كنيد همه اين شركت هاي دولتي را... خسته ام خيلي خسته... خير سرم امروز قرار بود دوباره شروع كنم به خواندن اينكه تو بايد مسئوليت پاسخگويي خرابكاريها و ندانم كاريهايشان را به عهده بگيري آنقدر توان و اعصاب و انرژي از تو ميگيرد كه فقط بايد چند تا قرص بخوري تا بتواني آرام بگيري.خواندن و یاد گرفتن پیشکشت. كاش اين همه خون و درد لخته شده از جايي سر باز مي كرد. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 16:4 توسط هيچ كس
|
|
||
|
|
|
|
|
نميدانم تا چه اندازه اهل شعريد و تا چه حد عليرضا قزوه را مي شناسيد. عليرضا قزوه شاعر با استعدادي است كه سالها پيش "از نخلستان تا خيابان" را سروده بود و در آن مجموعه بدترين اهانت ها را به آيت الله منتظري و دگر انديشان روا داشته بود. سالها بعد يكي از اساتيد ادبيات دانشگاه تهران مجموعه "شبلي و آتش" قزوه را به من داد و گفت: "قزوه شاعر بااستعدادي است كه با سياسي شدنش استعدادش را هرز داده است". عليرضا قزوه اخيراً شعري در مورد حوادث بعد از انتخابات سروده است كه حاميان دولت ذوق زده كرده است. اما به نظر من قشنگ تر از شعر قزوه پاسخي است كه شاعر با ذوقي به او داده است. هردو شعر را مي آوردم قضاوت با شما: شعر عليرضا قزوه: جوحي به حج واجب ماه رجب رسيد مشت و وجب براي همين آفريده شد
پاسخ ب.صبا وقتی که برد رای مرا دزد شب نبود همپای با حضرت ابليس میدويد پيش بلند قامت مير صبور ما هر طور هم حساب کنی، "مشت" يا "وجب" هيزمکشی نبود اگر پيشه شما گر حفظ آبروی مسلمان وجوب داشت ... در اين لجنپراکنی بیحسابتان سبزيم تا هميشه و زرديد تا ابد |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 9:55 توسط هيچ كس
|
|
||
|
|
|
|
|
هركه آمد بار خود را بست و رفت ما همان بدبخت و خوار و بي نصيب زان چه حاصل چه دروغ و جز دروغ زين چه حاصل جز فريب و جز فريب مادرم جوان كه بود سالهاي اول تدريسش را در لرستان گذرانده بود، جايي كه شاه دوستي مردمش شهره عام و خاص بود. تنها شعار نويس آن سالهاي شهر دختر اصفهاني شيطاني بود كه بچه هاي مدرسه را مي شوراند و در و ديوار مدرسه را شعارنويسي می کرد، آنقدر پيش رفت تا رئيس فرهنگ بامرام شهر التماسش كرد: كه براي ما دردسر درست نكن تو از اينجا برو، من حقوقت را هر ماهه واريز مي كنم! در همان سالها، مادرم با دختر جوان صاحبخانه دوست شد و او را هم از راه به در كرد تا دور از چشم خانواده در كوچه پس كوچه هاي شهر ديوارها را خط خطي كنند.. انقلاب شد و هردو دختر سرمست از پیروزی حق بر باطل ازدواج کردند. مادر من با روشنفکری منزوی از خانواده ای سنتی ازدواج کرد و دخترهمسايه با یک مرد شمالي خوشحال و بی دغدغه. ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 12:40 توسط هيچ كس
|
|
||
|
|
|
||
|
قول داده ام كه سياسي ننويسم و نمي نويسم اما به قول عباس معروفي: "حكومت ما اينقدر حقير است كه حتي اگر مردم هم نخواهند وارد سياست شوند حکومت مردم را وارد سياست مي كند." بعضي وقتها انگشت به دهن مي مانم كه با چه كساني طرف هستيم ؟ با يك عده آدم فرهنگي كتاب خوانده ي فهيم كه فقط مباني فكريشان با ما فرق مي كند يا با يك سري كوتوله هاي لمپن بي مايه كه از وقاحت انديشه ها و كلام سخيفشان در حيرت مي ماني. حتما برايتان پيش آمده كه در ميان بحث يا مشاجره با كسي، سخني آنچنان سخيف از او بشنويد كه توان هر گونه پاسخ گفتن را از شما بگيرد و فقط قادر باشيد متحيرانه نگاهش كنيد. اين تجربه براي ما خيلي ِغريب نيست. براي ما كه آن شب مناظره موسوي و احمدي نژاد را ديديم و ما نيز مانند موسوي از حقارت اين مرد حيرت كرديم و به لكنت افتاديم. اين قصه اما با قدرت يافتن اين جريان اين روزها بارها و بارها تكرار شده است. اما اخيرا اين ملغمه حقارت و وقاحت دستمايه خبرسازي جديدي شده است؛ جوان، جهان نيوز، كيهان و ايران به نقل از روزنامه الجزيره تيتر زده اند كه اختلافات موسوي و رهنورد به ضرب و شتم كشيده و عنقريب است كه به طلاق منجر شود!! اينكه اين خبرگذاريها اين قدر حقير شده اند كه گزارشات وتحليهايشان در حد حرفهاي تو گوشي و پچ پچ هاي خاله زنكانه خاله خانباجي هاي ديروز تنزل كرده است، بسيار قابل توجه است. جالب اينجاست كه در اين آشفته بازار دروغها و شايعات، ميرحسين و رهنورد ديشب به خانه محسن امين زاده رفته اند.
|
|||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 15:51 توسط هيچ كس
|
|
|||
|
|
|
|
|
امروز صبح وقتي همه شهر در خواب بود، بهنود شجاعي بالاي چوبه دار رفت و برای همیشه خاموش شد. بهنود بیست ساله بعد از چهار بار پای چوبه دار رفتن و دیدن جان دادن بیست نفر عاقبت اعدام شد. هيچكس باور نمي كرد كه اولياي دم رضايت ندهند اما نه تنها رضايت ندادند بلكه چارپايه را خودشان از زير پايش كشيدند تا حلق آويز شود... خدايا چه حس تلخي دارد محمد مصطفايي وكيلي كه اينقدر دويد تا بهنود زندگي كند. همه چيز اين خاك و اين روزها به هم مي آيد .. چه خوش خيال بوديم كه مي خواستيم در اين وانفساي نفرت و انتقام و انزجار خبري از بخشش و زندگي بشنويم.
یاحق |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 13:9 توسط هيچ كس
|
|
||
|
|
|
|
|
زندگي مزخرفتر از اين مي شود؟ صبح ها به زور و با كراهت از خواب بيدار ميشوم و اگر روز زوج باشد دلم خوش است كه تا انقلاب را با ماشين خودمان مي رويم. به اداره كه ميرسم لقمه نان پنير خيار را تكه تكه مي كنم تامگر بتوانم نصفش را بخورم اما در آخر ميبينم كه فقط پلاستيك مانده است و من همه لقمه را خورده ام! منتظر مي مانم تا ساعت هشت و ربع شود و ابدارچي چاي بياورد. چاي بي رنگ و بو را همراه با قند بد طعمش مي خورم و سرم را تا يك ساعت به اخبار گرم ميكنم. (اين همان يك ساعتي است كه بقيه دور هم جمع مي شوند وصبحانه مي خوردند). خلاصه سايتهاي تابناك و بالاترين وگويا نيوز و الف و وبلاگهاي برساحل سلامت و خوابگرد و روستاي فطرت آبادو موج سبز آزادي و منيرو رواني پور ...را به يك ساعت دور ميزنم و نهايت سرگرميم اين است كه وقتي از تحليلهاي آبكي سايت الف خسته مي شوم يك نظري مي گذارم كه تا فيهاخالدون بعضي برادران و خواهران ميسوزد ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 14:57 توسط هيچ كس
|
|
||