|
|
|
|
|
همين دو هفته پيش نشسته بود همين جا روبرويت نشسته بود و مي خنديد واز سي سال ديگرش مي گفت.... هفته پيش بود كه با سر و صورت خوني رو تخت بيمارستان افتاده بود. و همين فردا مي برندش تا به خاك بسپارندش...... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر 1390ساعت 16:2 توسط هيچ كس
|
|
||
|
|
|
|
|
نميدانم دو سال پيش جوگير شده بوديم يا امسال بي رگ شديم.؟ نميدانم آن روزها احساساتي بوديم يا امروز بي غيرت؟ آن سال هركار مي كردند نمي توانستند ساكتمان كنند وامسال هر چه بر ما مي رود بازهم صدايمان در نمي آيد. سميه توحيدلو را شلاق زدند... تحقيرش كردند .....غرورش را شكستند... و ما همچنان سرگرم دغدغه هاي خويشيم.... بر ما چه بايد برود تا اعتراض كنيم؟
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 11:29 توسط هيچ كس
|
|
||
|
|
|
|
|
اسم اعظم بكند كار خود اي دل خوش باش كه به تلبيس و حيل ديو مسلمان نشود ذره را تا نبود همت عالي حافظ طالب چشمه خورشيد درخشان نشود دوباره صدايت را در گلويت مي اندازي و داد مي زني ...تا شايد اين خاك مرده را كه بر سر و رويمان پاشيده است به حركت واداري اين حركت نيست برادر من ...اين گردباد است ..باد گردي كه فقط دور خودش مي تابد و خاك و مرده را نه تنها به خاك زنده تبديل نمي كند بلكه خاك مرده را در همه جا مي پراكند. .. فردا از اين جا خواهم رفت تا سه روز ديگراينجا را نخواهم ديد....دغدغه آزمون هايم را دارم كه بايد كمر همت ببندم تا موفق از انها بيرون بيايم.... بايد فعال باشم ..بايد نقش آفريني كنم...بايد وضو بگيرم نماز بخوانم و درس بخوانم نبايد بگذارم رخوت و سستي مرا با خودش ببرد.
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه هجدهم دی 1389ساعت 15:14 توسط هيچ كس
|
|
||
|
|
|
|
|
از صبح خبرباران شده ام، اضطراب عجيبي به جانم چنگ زده است. محاصره شده ام با خبرهايي كه هيچ ربط مستقيم يا غيرمستقيمي به من نمي يابد..وگويا اين دل مي خواهد با زيگوشانه بدود دنبال همه خبرها و تحليلها و شايعات...تا روز سر آيد! اضطراب دارم....يكي را بيرون كرده اند...يكي خودش را بيرون كرده است...يكي دلش شكسته است..يكي .... و من پرم از فشار و استرس..لاي قران را باز ميكنم؛ " اقترب للناس حسابهم و هم في غفله معرضون.ما ياتيهم من ذكر من ربهم محدث الا استمعوه و هم يلعبون..... حساب مردم به آنها نزديك شده است در حالي كه درغفلتند و روي بگردانند...هيچ يادآوري تازه اي از طرف پروردگارشان براي آنها نمي آيد مگر آنكه با بازي و شوخي به آن گوش دهند.... عزيز مهربان تو ..بازهم دوباره همه خشمت را از شخلتگي فكري و اعتقادي من روي سرم آوار كردي... چقدر خسته شده اي از اينكه بايد مرا به سان كودكان از گردنه هاي هول و هراس و هوس رد كني و بازهم من كودكانه به دل مشغولي جديدي چنگ بزنم... هما روي تخت بيمارستان افتاده است...داغون...داغون داغون... و مگر فاصله ما با مرگ چند قدم است؟ خدايا كمكم كن رها شوم از همه اين لاطائلات ياريم كن معناي زندگي را نه در بازيچه هاو عروسكهاي رنگ و وارنگ كه در معناي واقعي بيابم خدايا دلم را شاد خواهي كرد با وعده ديدار در مكه؟ خدايا كمكم كن ياريم كن دستم را بگير تا بزرگ شوم...تا چارچوب پيدا كنم...تا مرد شوم و آنگاه بتوانم نه از سر اجبار و بي كسي كه از سر استغنا و آگاهي تو را برگزينم... ...من از امروز آغاز خواهم كرد روزهاي بي حاشيه و بي حادثه را.... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم آبان 1389ساعت 9:11 توسط هيچ كس
|
|
||
|
|
|
|
|
ترس به بند بند وجودم چنگ مي اندازد و ذره ذره سلولهايم را به دهان مي كشد و مي جود....حس بدي است. حس استيصال، نااميدي،ترس، مرگ و... خدايا چه بوي اضطراب بدي در فضا پيچيده است و چقدر من چشم انتظار خبرهاي بد هستم...صداي داد و فرياد چهارشنبه شب در راهروي تنگ و تاريك اداره پيچيده بود و صداي آن دختر عجيب و آرام كه فرياد مي زد؛ " خودت خفه شو" و صداي رئيس كه داد مي زد؛" با كدام نره غولي مي خواهي بروي مسافرت...؟" من ميترسم. دل ديوانه من به غير از محبت گناهي ندارد خدا داند. شده چون مرغ طوفان كه جز بي پناهي پناهي ندارد خدا داند. منم آن وحشي كه در هر بيابان به تلخي سرشتي بيفشاند. به جز اين اشك سوزان دل نااميدم گواهي ندارد، خدا داند. ...... دست ودلم به كار نمي رود. حال تهوع دارم..احساس ميكنم همه اين حوادث را همه اين آدمها را ميخواهم بالا بياورم. خدايا من ظرفيت اين همه حادثه را ندارم. ظرفيت اين همه ادمهاي ناشناخته را....تحمل اين همه تحول را....اشك است كه مي دود روي صورتم. دلم گيرد هر زمان بهانه تو سرم دارد شور جاودانه تو روي دل بود به سوي آستانه تو خوشا يك شب در ميان تيرگي ها گشايد پر روح من به شور وغوغا روكند چو مرغ وحشي سوي خانه تو.... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه یکم آبان 1389ساعت 11:38 توسط هيچ كس
|
|
||
|
|
|
|
|
بعد از سه ماه به وبلاگم سر زدم...پربودم از حرف..چه حالب تو نوشته بودي كه دلم همينطوري گرفته الكي گريه مي كنم.... امروزصبح بعد از يك ماه و نيم كه من نظرت را خواندم من هم همين حس را دارم ..دلم ميخواهد گريه كنم...عجيب دلم گرفته..دلم ميخواد به اصفهان برگردم معين را گريه مي كنم... راستي تو در ان شركت بين ان همه چشم چطور گريه مي كني؟ باز خدا را شكر كه به من اين گوشه راهرو يك غار داده اند تا بتوانم بعضي وقتها در تنهاييم گريه كنم. توهم وقتي دلت گرفت تشريف بياور غارمن! دلم يه جور بدي گرفته... اينطور كه من گريه مي كنم كسي بيايد لابد وهم برش مي دارد كه بلايي سر يكي از نزديكانم آمده.. اما نميدانم چه بلايي دارد سرخودم مي آيد. شايد اثر كتاب "به هادس خوش آمديد " بلقيس سليماني باشد..اما نه...من كه هيچ شباهتي با آن دختر ندارم نه آن متمايز بودن و خاص بودن و نه آن دخترانه بودن و نه آن ساكت وسرخود بودن..اگر اين بلا سر من آمده بود من همان اول رازم را به يك آشنا يا غريبه مي گفتم . راستي هپل..چرا آدمها در فضاي مجازي دوست ترند ..چرا من وتوي همزاد بعد از پنج دقيقه حرف زدن تو دنياي حقيقي با هم شكرآب مي شويم؟ كاش در عالم مجازي زندگي ميكرديم..براي من كه بدنبود.براي مني كه از لمس از بو..از رنگ ..حظ نمي برم.براي من كه از كلمه و حرف پر ميشوم. امروز قرار است جلسه گروه باشد و درباره درسهاي دكتراي من تصميم بگيرند...خداراشكر كه اين دكترا را قبول شدم اگرنه غمگينتر از حالا بودم. هپل تو گفتي كه يك وبلاگ بزنم به اسم "يادداشت هاي يك كارمند نمونه" و به هيچكس ندهم آدرسش را به جز كساني كه ميشناسمشان و بعد هرچه دلم ميخواهد ازاين قوم در آن حرف بزنم...شايد همين كار را كردم..چون اين روزها هيچكس دلش نميخواهد حرفهاي من از شركت را بشنود..همه حرص مي خورند و لب مي گزند ...اما من دلم ميخواهد حرف بزنم تا تخليه شوم.... يكي زنگ زد.اينجا حسابي سر من بند شده است..فرصت نفس كشيدن ندارم. باز قربان محبت و اعتماد اين آزاده از عراق برگسشته كه اگر كارها را روي سرت انبار مي كند ..با كلام و نگاه دلگرميت مي دهد و هوايت را دارد... كاري ميكند كه از بودن ونفس كشيدن در اين فضا پربشوي و اينجا را دوست داشته باشي... من بروم چقدر آرامتر شدم. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام شهریور 1389ساعت 8:39 توسط هيچ كس
|
|
||
|
|
|
|
|
صداي دريل مي پيچد بين تمام سلولهاي بدنم و خون را در رگهايم منجمد مي كند. لاي قرآن را باز ميكنم آيه 16 سوره كهف مي آيد كه؛ " به آنها گفتيم هنگامي كه از آنان و آنچه جز خدا مي پرستند كناره گيري كرديد به غار پناه بريد كه پروردگارتان سايه رحمتش را بر شما مي گستراند و در اين امر آرامشي براي شما فراهم مي سازد. در دهانم ته مزه تلخي از درد و عفونت است و انگار اين عفونت در تمام بدنم گسترش مي يابد. نه توان فكركردنم هست نه توان خواندن. تنها درمان نوشتن است... چه دلشوره اي....! چه غمي...! خدايا يعني مي شود مرا از اين ديوانه خانه نجات بدهي؟ تنها مايه آرامش قلب بي پناه و وحشت زده ام توئي.. ياريم كن... دستم را بگير... خوب ميدانم كه مرا براي اينجا ماندن و له شدن زير چرخ هاي اين ماشين استبداد و استحمار نيافريدي. پس كمكم كن تا آنجايي باشم كه نه تنها خودم تعالي يابم بلكه به ديگران كمك كنم. خدايا غاري نشانم بده تا بدان پناه برم. قربانت بروم. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم خرداد 1389ساعت 13:42 توسط هيچ كس
|
|
||
|
|
|
|
|
بگو بگو تو جنس بادي بوي علف را تازه كردي باز بر ميگردي نشسته ام و به ياد هما و صدف و گريه هايشان هنگام شنيدن اين آهنگ، اندك اندك آصف را گوش مي دهم و از صميم قلب مي گويم؛ خدايا شكرت. يعني كس ديگري جز تو مي توانست اينقدر مهربان،اين قدر لطيف و اين قدر دل رحم بار آرزوها و خستگي هاي مرا به دوش بكشد و آرامم كند و هنگامي كه به آخر جاده رسيديم چون هميشه معصومانه در گوشه اي پنهان شود و سايه اش را نيز پنهان كند تا ديگران فقط مرا ببينند و مرا تحسين كنند و رد پاي او در اين راه دراز گم شود خدايا يعني تو تمام درد دلهاي مرا مي شنيدي؟ همه نامه هايم را مي خواندي؟ تمام اشتياقي كه در وجودم زبانه مي كشيد را حس مي كردي؟ همه شب در شب بيداريها و سردردها با من شريك بودي كه اينگونه ياريم كردي؟ مگر چه كسي مي تواند اين چنين خودش را جاي تو بگذارد و آرزويت را آنچنان كه ميخواستي برآورده كند جز آنكس كه از رگ گردن به تو نزديك تر است؟ خدايا از من چه مي آيد جز شكر و مگر براي تو كه مظهر استغنا و كمال هستي شكرگذاري بنده اي ناسپاس و عاصي كه بارها نااميدت كرده است به چه كار مي آيد؟ خدايا ياريم كرده اي بازهم ياريم كن تا اين راه دراز را به فرجام برسانم. ياريم كن نه براي خودم براي همه چشم هاي مهربان منتظري كه چشم به راه موفقيتم هستند. براي مادري كه تمام سرمايه اش ما هستيم براي پدري كه اين چندسال داغدار درجا زندن ها و سكون ما بود. براي نزديكاني كه در هجوم خبرهاي بد و اشك و داغ اين خبر خوشحالشان خواهد كرد. براي همسر عزيزي كه در برابر همه فداكاريها و از خودگذشتگي هايش نياز دارد به اين دلخوشي... ياحق |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هجدهم اردیبهشت 1389ساعت 13:49 توسط هيچ كس
|
|
||
|
|
|
|
|
يا مفتح الابواب يا مقلب القلوب و الابصار يا دليل المتحيرين و يا غياث المستغيثين توكلت عليك يارب اقض حاجتي واكف مهمي لا حول و لا قوه الا بالله العلي العظيم صل علي محمد و آله اجمعين تا حد مرگ نگرانم و تا حد زندگي مشتاق... خدايا، جز به تو به چه كسي اميد توانم بست؟ كمكم كن كمكم كن كمكم كن خوب ميداني كه چقدر چشم به راه خبر خوش قبولي هستم و چقدر دل نگران خبر نا ميمون .... ياحق |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389ساعت 15:54 توسط هيچ كس
|
|
||
|
|
|
|
|
چه اهميت دارد كه هيچكس نخواند؟! تو فرض كن اين دفترچه خاطرات است و قرار نيست چشم كسي به اين نوشته ها بيفتند. اصلاً خدا را چه ديدي يك وقت دیدی در اين خانه را مثل سه سال پيش تخته كردم و رفتم توي تك اتاق خانه، در اتاق را هم پشت سرم بستم و تو همون دفترچه زرد رنگ نوشتم از هرچه دل تنگم خواست....و ديگر نگران تفسيرها و فيلترها و برادران و...هم نبودم. ..................... باران عجيبي بود..تنوعي بود...دلم باز شد....اما مگر حالا وقت make up زبان است؟ دلم ميخواست تو اين هواي خوب با هم قدم مي زديم...حرف ميزديم..حتي ميرفتيم خريدهاي عقب مانده مان را انجام مي داديم..من كه دلم نميخواهد بچپم توي خانه و سنگسار ثريا ميم را ببينم و پايش اشك بريزم. دلم نميخواهد بروم خانه مادرم و هي نگران كارهاي نكرده ام باشم.....دلم ميخواهد قدم بزنم و حرف بزنم.. ........................ امروز كس و كارم نيامده اتاق سر بزند براي چاق سلامتي و در نبود هپل، احوالم را بپرسد. تو اتاق تنهايي بعضي وقتها دل آدم مي گيرد... پسرخاله اس ام اس مي زند كه اداره نيستم، پس خودم تنها بايد بروم خانه.. تلفن را برمي دارم و به دوست هميشه مهربانم تلفن مي زنم تا مگر دعوتم كند كه بيا با هم چاي بخوريم و حرف بزنيم...اما هيچكس از آن سوي خط سلام نمي كند.. ميخواهم به دوست داغدارم زنگ بزنم كه خانه شان بروم بلكه دلداريش بدهم تا روحيه خرابش بهتر شود....اما با اين حس و حالي كه من دارم فكر نكنم كاري از من برآيد. به تو زنگ مي زنم وسط حرفهايمان صدايت ده سال پيرتر مي شود و به جاي تو كسي روي خط مي آيد كه دارد مدام دليل مي آورد كه كارش درست بوده!!!...تو تلفن را قطع مي كني و نميگذاري بفهمم چه كار كرده طرف!!! شماره آرايشگاه را ندارد...ميخواهم به تو زنگ بزنم و بپرسم به نظرت بروم خانه يا آرايشگاه راستي چرا من به تنهايي نمي توانم يك تصميم كوچك را بدون كمك هيچ كس بگيرم؟ ...................................................................... تو گفتي برو... چه هواي صافي........ قدر متيقن اينكه نميخواهم بمانم شركت... مي زنم بيرون. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه یکم اسفند 1388ساعت 16:6 توسط هيچ كس
|
||